تبليغاتX
انجمن دختران پشت بام نشين




















انجمن دختران پشت بام نشين

من به خودم امیدوارم.دیگران فقط دو نقطه بیشتر از من دارند.

اتفاقی که می خوام براتون تعریف کنم یه خاطره از نوع پشت بومی هست

این خاطره پشت بومی مربوط به تابستون سال گذشته هست،و شاید اولین اتفاق مبارک در روی پشت بام بود.

مرداد ماه سال گذشته شبنم و مادرم در تهران بودند و من و پدرم در تبریز ...

صبر کنید ابتدا از اول شخص داستانم که شخصی به نام حسن هست براتون تعریف کنم...این آقا حسن تا سال گذشته مرد مجرد 46 ساله ای بود که در همسایگی ما و ساناز اینها به همراه خانوادش زندگی می کرد-لازم به ذکر هست که ما و ساناز اینها همسایه هستیم و تنها یک کوچه با هم فاصله داریم-این حسن آقای داستان ما شده بود سوژه ای برای ما 4 نفر-البته تا اون شب ما حتی اسم ایشون رو هم نمی دونستیم-که چرا حسن جون تا به این سن مجرد مونده؟؟؟!!!

روز واقعه ،روز بسیار بدی برای من بود.روزی که تا شبش در تنهایی گریستم و شب زودتر به سراغ خواب رفتم تا شاید کمی از سوزش چشمهام کاسته شود.اما زهی خیال باطل که هنوز یک ساعتی از خواب شیرین نگذشته بود که صداهای خوش هنجاری مانع خواب من شد.به گمانم خانه کسی عروسی بر پا بود.

هر چی فکر کردم که در کوچه عروس چه کسی هست چیزی به ذهنم نرسید!!!صدا ها انقدر بلند و رسا بود که گویی زیر پنجره من مجلس رقص برپاست.پنجره ها را بستم تا شاید کمی از تن صداها کاسته شود.ساعت از 12 هم گذشته بود و خواب هم از من رخت بر بسته بود.

در این اوضاع و احوال صدای زنگ اس ام اس موبایل شگفتی جدیدی در من ایجاد کرد!!این موقع شب...

ساناز بود ...از من می پرسید که صدا ها از منزل کیست؟من هم بی خبری خودم رو اعلام کردم...دوباره پیامک ساناز ارسال شد که  عروسی هر کسی هست برنامه شان از پشت بام خانه ما دیده می شود...

اطلاعات بین من و ساناز در جریان بود و او خانه ها را می شمرد و به من می گفت و من میشمردم و حساب می کردم خانه چه کسی است؟؟؟؟

مسئله آنقدر بغرنج شد که دیگر اس ام اس جوابگوی ما نشد و به تلفن پناه بردیم و بالاخره فهمیدیم ...عروسی..عروسی حسن قصه ماست...ساناز بلافاصله به من دستور داد در ساعت 1 نصفه شب به خانه شان بروم و از پشت بام در این مجسل فرخنده شرکت کنم...به پدر که در خواب بود فقط اطلاعی دادم و دوان دوان با دمپایی عازم خانه آنها شدم ،....و بلافاصله به مقر اصلی رفتیم ...یعنی پشت بام

عجب عروسی...تازه فهمیدیم اسم سوژه مذکور حسن آقاست....حسن جون بلرزون

قصه کوتاه کنم...مجلس مجلسی بود. از انواع اشربه در آن سرو میشد...دودهای بسیاری در هوا معلق بود ...عجب ..حسن و اینهمه بخار!!!!

عروس خانوم رو هم مشاهده کردیم...چه لباسی...حسن جان ما فکر می کردیم شما اینگونه نیستی...

در پشت بام از خودمان هم پذیرایی مفصلی کردیم...دوستان همراه با مجلس رقص ،حرکات موزونی هم از خود در کردند.و من فارغ از تمام خاطرات بد آن روز شدم....

شب ساعت 3 دیگر مجلس ما تمام شد،البته حسن خان و همسرشان در حال رقص تانگو بودند..در آن وقت بود که تازه به یادم افتاد کلید ندارم...شب هم آنجا ماندم...مادر ساناز گفت امشب نیت کن و بخواب ..اولین شبی است که در خانه ما می مانی....

صبح ساعت 6 با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم....پدرم بود....نه سلامی نه علیکی....فقط.....شیرین کجایی؟؟؟

پدر جان دنیا را آب ببرد شما را چه شود ....اگرمرا دزد برده بود چه؟؟؟؟؟

ولی دزد نبرد..با دمپایی قرمز برگشتم خانه....امسال دیدیم حسن جان بچه دار هم شده...خدا را شکر

حسن قصه ما هم بالاخره سر و سامان گرفت و ما 4 نفر را از تفکر در مورد خودش خلاص کرد....

ای کاش منم یه پشت بوم شیروونی داشتم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:9 توسط شيرين| |

سلام....


از بابت تاخیر های دیر به دیر معذرت...یه مدت adsl مون شارژ نداشت...بعدشم سرمون خیلی شلوغه...منه بیچاره همیشه صبح تا شب تو خونه بودم و پشت pc و تو نت و با خبر از همه جا ، الان انقدر درگیر هستم که از خبرای خونه خودمونم بی خبرم.

اما خوب می دونم که این دغدغه و درگیری بهتر از تو خونه نشستنه و عمرممم بیهوده صرف نمیشه

روزهای اول دانشگاه که خیلی خوبه...و خیلی جالب...

البته جالب بودنش به نظرم بیشتر برمیگرده به خود رشته مون ..که اصلا مثل رشته های دیگه نیست.

رابطه بچه ها با استادا خیلی صمیمی ُمثل دو تا دوست....

کلاس فقط خنده و شوخیه...و البته واحدایی که داریم جالبن..اکثرا کارگاه هستن..

کلاسای ما اکثرا تو زیر زمین هست و اونجا هم عالمی داره برا خودش

یادم باشه حتما یه چند تا عکس از در و دیوار رنگی پنگیش بندازم براتون

کلاسای حجم سازی واقعا عالیه...هر چند که شنبه ها وقتی میرسم خونه به طور مسلم جنازه میشم

با استاد خوب و پر انرژی و موسیقی و صدای کوبیدن گل و سر و صورت گلی و ...عالمی داریم برا خودمون

رشته مو خیلی دوست دارم....و خوشحالم که می تونم تو رشته ای که دوست دارم درس بخونم و خدا رو شکر می کنم و از پدر و مادرمم ممنونم که این امکانات رو در اختیارم گذاشتن که بتونم بخونم چون رشته ی پر هزینه ای هست بجز شهریه دانشگاه که چیزی حول و حوش یک میلیون میشه کلی هم هزینه ی وسایل داره

تنها کلاسی که ازش بدم میاد هم از خودش هم از استادش کلاس زبان هست که فکر می کنم برای همه ورودی ها برای زبان پیش دانشگاهی پیش نیاز زدنخیلی جالبه چون ۷ -۸ تا کلاس گذاشتن همشونم بالای ۵۰ نفر...

یه استاد خورده به تور من بدشانس....بد اخلاق.بد عنق.تصور کن جلسه دوم که هنوز درست و حسابی درس هم نداده از ۷۵ نفر تک تک درس پرسید

یکی از پسرا رو بیرون کرد....هیچچی دیگه..فردا هم باهاش درس دارم باید برم بشینم ده دور زبان بخونمکه منفی دوم رو رد نکنه

پ.ن:سه روز مسافرت شمال حسابی حالم رو جا آورد...

اما خوب وقتی که صبح ساعت ۶ بیدار شدم و مجبور شدم برم کلاس حسرت خواب شیرین رو خوردم که قرار بود تا لنگ ظهر بخوابه

که البته آخرین روز به علت پشه خوردگی ناجور حالم  گرفته شد

پ.ن:هر چند که خوشحالم از اینکه دیگه بیکار نیستم و بالاخره سرم یه جایی گرمه ولی انقدر خسته و درگیر هستم که حال هیچچی رو ندارم...الانم دارم میمیرم.

پ.ن:کلاس های ویلی همچنان بدون تمرین من و دعوای استاد برگذار میشه

پ.ن:یه سوال فنی از بر و بچز داشتم اونم اینکه به نظرتون چرا این کاکل من همش کج میشه

به نظرتون کدوم یک از گزینه ها می تونه باشه:

می خواد منو تو کل دانشگاه ضایع کنه؟(لازم به ذکر هست که دانشگاه آزاد تبریز تو کل کشور بزرگترین مجموعه آزاد هست با ۲۶۸۰۰ نفر دانشجو)

زیادی به فرم کاکل در اومده و اعتراض داره؟

چون دو سال  و اندی هست که مقنعه سرم نکردم کج میشه؟

چون می خواد حرص منو در بیاره؟

کمکم کنید....

پ.ن:عرض به حضور دوستان متاسفانه انجمن هامون فعلا به خاطر درگیری های روز مره معلق شدهمن خیلی دنبال جور کردن یه برنامه برا انجمن بودم اما جور نشد.

پ.ن:اینم دو تا عکس از شمال

در پناه خالق نیلوفرها شکیبا بمانید


شبنــــــــــــــــــــــــــــــــم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:26 توسط شبنم| |

بالاخره این شبنم خانوم ما هم پاشون به دانشگاه رسید و الان یک هفته ای میشه که این مکان مقدس رو با قدوم پر برکت خودشون مزین فرمودند!

این خواهر ما هم ماشاالله چه تدارکاتی واسه رفتنش به داشنگاه دیده....و من هر روز که به داشنگاه می ره،احساس می کنم این قدمهای من هست که پا به پای اون داره می ره و برمی گرده،و هر روز ازش گزارش می گیرم و مشتاق به حرفهاش گوش می دم.

قبلا هم گفتم از پاییز دل خوشی ندارم،تنها یک چیز باعث می شد روزگاری اومدن پاییز رو تحمل کنم و اون باز شدن مدرسه ها بود.

وقتی خوب فکر می کنم،می بینم حتی دانشگاه هم نمی تونه مثل مدرسه لذت بخش باشه....وقتی 1 مهر می رسه،حتی زمانی که دانشجو بودم،دلم می خواست برمی گشتم عقب و می تونستم مدرسه برم.

هیچ وقت روزهای خوب و بد مدرسه رفتن از ذهنم محو نشده ،و مطمئنم محو هم نخواهد شد.

صبح ها به زور از خواب بیدار شدن در حالیکه دغدغه درس نخونده رو هم داری...سر کلاس  وقتی می ترسی معلم ازت درس بپرسه...خوردنی های زنگ تفریح...گوشه حیاط با دخترا جمع شدن...ترس از ناظم

راستی ماها که بچه مدرسه بودیم چقدر از ناظم و نمره انضباط می ترسیدیم!الان دیگه برعکس شده این ناظم ها هستند که از دانش آموزا می ترسن!!!چرا در طول این سالها همه چیز اینقدر برعکس شد؟؟؟؟

از پسر خالم که سوم راهنمایی هست می پرسم :شما هم صبح ها سر صف وایمیستین؟؟؟؟از جلو نظام می گین؟؟؟....مامور بهداشت دارین به ناخنهاتون نگاه کنه؟؟؟

می گه :تو صف بچه سوسولها وایمیستن!!!!ما صبح نمی تونیم تو سرما اینهمه وقت وایستیم که سرود ملی بخونن!!!!

یادم میاد سر همین صفها دستبند یادگاری نقره مو از ترس ناظم که اگر تو دستم ببینه از نمره انضباطم کم می کنه،گم کردم.هنوز هم برای گم کردنش تاسف می خورم.

پسر عمه ام می گه :مدیر بابامو می شناسه،نمره ریاضی مو که 19 گرفته بودم،خودش 20 کرد!!!!چون قراره کمک به مدرسه کلانی بکنه!!!!

جل الخالق من چقدر امروز علامت تعجب زدم!!!

خوب یادمه...دفتر و مداد برای سال جدید می خریدیم..بابام همون روز اول صفحات دفترم رو شماره گذاری می کرد و وقتی دفترم تموم میشد نگاهشون می کرد تا مبادا من ورقی از اونها رو کنده باشم....نه،نه!خیال نکنید پدرم آدم خسیسی بود....همیشه بهترین ها رو برام می خرید ،ولی بهم قناعت یاد می داد.می گفت:شیرین هر وقت ته مدادت رو آوردی برات مداد جدید می دم.و من مراقب از مدادم که مبادا گمش کنم!

خودم رو ،کودکی ام رو با تمام بچه های امروز مقایسه می کنم،و به یک عالمه علامت سوال بزرگ می رسم.

راستی چرا اینطور شد؟؟؟؟

شیرین

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:34 توسط شبنم| |


کوله بارت بر بند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم!

بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم!

ای سبکبال!

در این راه شگرف.

                      در دعای سحرت

                                     در مناجات خدایی شدنت

                                                هرگز از یاد نبر ....من ِ جامانده بسی محتاجم...

 

امسال رمضون با سالهای پیش برام خیلی متفاوت بود و البته نتونستم مثل گذشته ها ازش بهره بگیرم و لذت ببرم....

از ماه رمضون بیشتر از همه چیز عاشق شب های قدرش هستم...براش لحظه شماری می کنم ..

فقط امیدوارم که خدا تقدیرم رو خوب بنویسه...برای همه دعا کردم...اصلا کلا دوست دارم دعا کردن رو...

هر وقت برای خودم دعا کنم باید دارم که برای غریبه و اشنا هم دعا کنم و امیدوارم و از خدا خواستم که برای هممون تقدیر خوبی بنویسه...تقدیری سرشار از سلامتی..خوشبختی..موفقیت...

راستش می خواستم یه بحثی رو تو این پست مطرح کنم...

چند روز پیش داشتیم یه جا بحث می کردیم سر اعتقاداتمون..خیلی حرفای جالبی زده شد..دوست دارم اینجا هم از اعتقاداتمون حرف بزنیم..البته نه اینکه فکر کنید من آدم خیلی مذهبی هستم..نه.

فقط می خوام نظر همه رو بدونم..نسبت به خدا..نسبت به زندگی..

گفتم حالا که گیر دادن که هدفتون چیه...یه بحثی راه بندازیم اینجا...ما که از اول هدفمون روزنوشت شخصی بود..

به نظر من وبلاگ جای بسیار خوبی هست برای تخلیه روحی..من وقتی تنها باشم..وقتی غمگین باشم با نوشتن آروم میشم..برای همین خواستم بدونید که ممکن هدف از نوشتن فقط تخلیه روحی باشه و بس!!!

من خودم آدم معتقدی هستم..نماز می خونم و روزه می گیرم...به وقتش قرانشم می خونم..

و به این معتقدم که وقتی آدم به کسی عشق می ورزه یا معتقده باید این عشق و اعتقادش رو اثبات کنه..خیلی ها با این حرف مخالف بودن..دوست دارم نظرتونو بدونم..حتما مطرح کنید...منتظر هستم

پ.ن: یه خبر خوش..اونم اینکه یکی از دوستان پشت بوم نشینمون که خیلی دوسش دارم و خاطرش برامون خیلی عزیزه افتخار همکاری داده بهمون...ساناز جونم خوش اومدی.

منتظر پست ساناز باشید!!!

پ.ن:نتایج سراسری اصلا رضایت بخش نبود.اما آزاد از کارشناسی گرافیک تبریز قبول شدم و قراره برم آزاد!!

پ.ن:برای یکی از دوستام دعا کنید..جراحی سختی رو پشت سر گذاشته!!البته من خیلی خوشحالم که عملش با موفقیت انجام شده...

پ.ن:سر سفره های افطاری تون ما رو از یاد نبرید..

پ.ن:در آخر ممنون از نظرات گلی که میذارین!!!بازم نظر بذارید

پ.ن:دست چپ یه یاهو آیدی هست اگه کاری داشتین ادد بفرمایید

پ.ن:این هم عکسی از بساط شب قدر من و دختر عمه مبه قول دختر عمه م سفره قدر

شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبنم

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:51 توسط شبنم| |

آرزویم این است ....

           نچکد اشک در چشم تو هرگز

                                         مگر از شوق زیاد

             به اندازه هر روز تو عاشق باشی !

                                             عاشق آنکه تو را می خواهد...

                                                            و به لبخند تو از خویش رها می گردد

                        و تو را دوست بدارد

                                     و به همان اندازه

                                                   که دلت می خواهد...

                                                              آرزویم این است...

- دیشب 10 سال گذشته را مرور کردم،نحسی شهریور 10 سال قبل هنوز که هنوزه من را گرفتار خود ساخته است.3650روز!کم نیست....دیشب مرور کردم و ناخودآگاه اشکهام فروریخت...

- اینجا در شهر من بوی پاییز می آید،من پاییز رو دوست ندارم،پاییز برای من به ناگاه یادآور خاطرات بد هست.به شبنم می گم:پنجره ها رو ببند ،بوی پاییز تمام اتاق رو گرفت!اما اون مخالفه و میگه تو خیال می کنی،هیچ بویی نمیاد!

در شهر من هوا سرد شده،انقدر سرد که شبها با لحاف می خوابیم،پنجره ها رو هم داریم می بندیم....من از سرما هم بدم میاد!

- تصمیم گرفتیم با دخترهای پشت بومی یه شب افطار بریم روی پشت بوم!انگار از روی پشت بوم به خدا نزدیکتری!نگار دستت رو که بلند کنی می تونی یکی از ستاره ها رو بچینی.

اگر بساط افطارمون رو چیدیم رو آسمون حتما عکسهاش رو براتون می ذاریم.

- دیشب ماه عسل رو دیدم-از اول ماه رمضان نگاه نکرده بودم-خدایا چقدر اشکهای من بی اختیار شدند!

مرتضی بلند قدترین ایرانی رو آورده بود،من گریه کردم نه برای مرتضی برای خودم.برای تفاوت دنیاهامون!برای آرزوهامون...آرزوی مرتضی دیدن علی کریمی هست!بگذار ببینم آرزوی من چیست؟؟؟

هر چقدر فکر کردم آرزویی برای خودم پیدا نکردم...اما آرزوی دیدن علی کریمی رو هم نداشتم....

مرتضی گفت:خدا بهش گل زده!من می گم: مرتضی خوش به حال تو!تو دلت به خدا نزدیکتره..نزدیکتره که آرزوت شده دیدن علی کریمی!من می گم خدا بیشتر دوستت داشته که بهت گل زده...خوش به حال تو!

تو نیازی به رفتن به پشت بوم نداری،تو دستت رو که بلند کنی ستاره ها تو دستتن....

بازم این لعنتی ها ریخت...........

- خدایا!بازهم داره ورق برمی گرده...من به کی قسم بخورم که خودت منتهای تمام قسم هایی!اگر قراره این بار هم مثل 2سال قبل بشه نگذار اینبار هم ورق برگرده...وقتی یک چنین شرایطی پیش میاد خودت که خوب می دونی من چقدر زجر می کشم...خدایا نگذار دوباره روزهای زشت 2 سال قبل تکرار بشه!اگر قرار آخرش سیاهی باشه همین اولش تمام کن!

 شیرین

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:38 توسط شيرين| |

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

 

مهدی اخوان ثالث

 

پ.ن: ارادت خاصی نسبت به شعرهای اخوان دارم.به دل می نشینن.

پ.ن: نتایج کنکور اومد و باز هم رضایت بخش نبود.نمیدونم چرا با اینکه درصد هام خوب بود..اما رتبه م خوب نشد.با این وجود انتخاب رشته کردم و منتظر نتیجه ها هستم..هم این و هم دانشگاه آزاد.

پ.ن: احساس غریبی دارم.احساس می کنم با خودم،با خدا غریبه شدم..از خدا دور شدم..کارهام قاطی پاطی شده...خدا هم منو فراموش کرده؟؟؟؟؟

پ.ن: پیشاپیش رسیدن ماه رمضان رو به تبریک میگم...سر سفره های افطاری تون ما رو فراموش نکنین...

 

این هم تصویری از کیک تولد شیرین که یادمون رفته بود شمع بگیریم مجبور شدیم کبریت بذاریم

این هم تصویری از موجودات مورد علاقه شیرین..بعد از سگ.اردک.جوجه.گربه ولاک پشت و هر جک و جوونور دیگه

این هم تصویری از محفل پشت بومی مااااااا

اگر عکسها دیده نشد راست کلیک کنید و شو پیکچر رو بزنید(نتونستم انگلیسی بنویسم)

نظر یادتون نره...

 

شبنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:24 توسط شبنم| |

دخترها مثل سیب های روی درخت هستند.

بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند.

پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند.

و زخمی بشوند،بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند ،

اما بدست آوردنشان آسان است،اکتفا می کنند.

سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل از آنهاست.

در حالی که آنها فوق العاده اند.

آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آنقدر شجاع باشد که بتواند

از درخت بالا بیاید..

شل سيلور استاين

نظرتون چیه؟؟؟

آیا واقعیت های جامعه این مطلب رو به اثبات نمی رسونه؟

دوست دارم نظرتون رو بدون هیچ گونه تعصبی بگیید...ممنون

پ.ن:دوستان عزیزم از تبریکهاتون برای تولدم بی نهایت ممنونم..تبریکات ساده شما از تمامی هدایا بام با ارزش تر بود

شیرین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:58 توسط شبنم| |

تولد تولد تولد شیرین جونم مبارک

 امروز تولد شیرین عزیزم هست

 شیرین گلم انشالله که در پناه خدا به همه آرزوهات برسی..در زندگیت خوشبخت باشی و شادمان.

خیلی خیلی دوست دارم...

شیرین جونم 120 سال زنده باشی...

 

سلام سلام...من اومدم...

با چند تا سوژه برای نوشتن..

اول اینکه 10 مرداد نتایج اولیه سراسری رو میدن و من در دلهره به سر می برم.

بعدم اینکه یه چند تا عکس می خوام بذارم اولی راجع به نخود فرنگی های سحر آمیز که با شیرین جون بلاها سرشون آوردیم..

 

دوم هم عکسی از کارگاه عروسک سازی مون

که با دختر عمه ی محترم داشتیم برا تولد دخترش یادبود درست می کردیم.

پ.ن:شدیدا در پی اشتغال زایی هستم اما نمی دونم چه جوری و از کجا!!!همه بر و بچز مشغول کار شدند الا من!!!

البته الان یک شاگرد خصوصی هم دارم برا نقاشی کودک (فعلا به صورت رایگان)

والله ما که از این شانسا نداریم...ولی خوب هر طور شده می خوام کار کنم.

انجمن پشت بومی مون هم به علت کار دوستان و سرگرمی ما به جراحی شیرین فعلا پا در هوا مونده..

وقتی به روابط دوستانه مون دقت می کنم به این فکر می کنم که باید خیلی قدر دوستی هامونو بدونیم..ما که سالهای قبل هر روز می رفتیم گردش و تفریح و صفا سیتی الان دیگه هفته ای یکبار هم همدیگه رو نمی بینیم.

زمان خیلی زود می گذره و من خیلی غافل هستم و بی هدف دارم از دستشون می دم....

 

با هفت آسمون پر از گلای یاس و میخک

با صدتا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک

فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک

بازم میگم شیرین جونم تولدت مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 16:40 توسط شبنم| |

چهار چيز قابل جبران نيست: سنگي كه پرتاب شده حرفي كه از دهان خارج شده فرصتي كه از دست رفته زماني كه سپري شده .اي کاش با سنگ حريم هم ، و با حرف دل هم را نشکنيم .

 خدایا چقدر تو به ما نزدیکی و ما چقدر از تو دور....وقتی مادرم من رو دم در اتاق عمل تنها گذاشت، تازه ترس تمام وجودم رو فراگرفت و پشیمانی...ولی هیچ کس نیود میون اونهمه آدم سبز پوش و من تنها یه دختر صورتی پوش!!!!!.....اما نه خدایا تو بودی و من در اون لحظات با تمام وجودم احساست کردم... وقتی روی تخت جراحی دراز کشیدم ...ضربان قلبم رو به وضوح احساس می کردم ..لباسم از شدت حراس بالا و پایین می رفت...ترس به معنای واقعی....کار کوچکی نبود ..جراحی فک عمل خیلی سنگینی هست..مدام توی ذهنم مرور می کردم ..من اینجا چکار می کنم..موعدش چقدر زود فرارسید ..من هنوز برنامه داشتم ..قرار نبود به این زودی ها باشه ....اما خدایا احساست کردم ..با تمامی وجودم ..با بند بند وجودم ...ازت خواستم ..خواستم که اگر برگشتی در کار نبود منو ببخشی..من گناهکار رو ..منی که گاهی فکر می کردم نمی بینی ....منو ، اشتباهاتم رو..خدایا ببخش منو...من سراپا تقصیر رو....... 

- توی این مدت یه تجربه تلخ بدست آوردم...تجربه ای که باید سعی کنم از یادش نبرم....تجربه بد گرسنگی...اینکه ببینی و نتونی بخوری...بوش کنی و نتونی بچشی...یاد تمام بچه هایی افتادم که دهان دارند برای خوردن اما غذا ندارند...این تجربه عمیق تر از روزه گرفتن بود

 

- مامانم میگه : شیرین حالا زبونت توی دهنت گیر کرده از گناهایی که انسان با زبونش انجام می ده دوری کن ..." اینم حرفیه ...اما کو عمل!"

 

- جلسه های انجمن به جای پشت بوم کنار تخت خواب من تشکیل میشه...ساناز ،الشن ،ممنونم از همتون...

 

- بعضی سنتهامون چقدر خوبه...مثل همین عیادت کردن..وقتی بیمار میشی ،وقتی تو محیطی مثل بیمارستان بستری میشی،دیدن یه آشنا یه حس دیگه داره ..مخصوصا اگه آشناهات برات اشکم بریزن (وای ی ی ی)

 

- شبنم گلم،خواهر مهربونم ...درسته خیلی تو سر و کله هم می زنیم...به هم می پریم ...اما  دوستت دارم ...تو این مدت خیلی برام زحمت کشیدی ....مرررررسی

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:21 توسط شيرين| |

 پرنده لب تنگ بود

به ماهي نگاه کرد و گفت:

سقف قفست شکسته چرا پرواز نمي کني؟؟؟؟؟؟

.

.

سلام

شیرین هستم .... 24 سال و 11 ماه و اندی روز دارم...چیزی تا 25 سالگی ام نمونده(خیلی سخته!!) چند ماهی از تموم شدن درسم می گذره و فعلا بیکارم و قراره یه روزی شروع کنم دوباره درس بخونم (اما معلوم نیست اون یه روز کی قراره بیاد!!!)

- بالاخره این خواهر عزیز ما رفت و کنکور داد.حالا فکر کنید 1 ساعت مونده به کنکور و ایشون هنوز منزل تشریف دارن و مادر محترممون هی فریاد می زنند که دختر جان دیر شد بیا .... این خواهر گل بنده به من میگه :" ببین کاکل من کج شده؟!!!!"

موقع رفتن هم می گه:برم از مادربزگ هم خداحافظی کنم؟!!! گفتم عزیزم بی زحمت .... شو !نمی خوای بری جبهه که! از همه هم خداحافظی می کنی.....خلاصه کنکور رفتنشم فیلمه.....

 

- این هفته هیچ جلسه ای روی پشت بوم تشکیل نشد.همه سرگرم کارهای روزانه خودشون بودند و ما از ساناز و الشن(دوستای پشت بومیمون )هیچ خبری نداریم.

- من هفته بعد دوشنبه می رم عمل....دعام کنید ....می ترسم ..... چند شبی هست مادربزرگمو تو خواب می بینم!!!

 

- خدایا تو این چند روزه حرفهای زیادی شنیدم ...حرفهایی که هنوز که هنوزه هضمش برام سخته ... وقتی تیکه های مبهم این چند سال زندگی و این سردرگمی بزرگ رو کنار هم می چینم ، دلم می خواد فریاد بزنم...خدایا تحمل نگاهشون رو ندارم ...نگاه پر از سوال...بدون اینکه کسی واقعیت رو بدونه ...آخه نمی دونن که من ،نقش اول این صحنه، تازه خودم این چند روزه حقیقت تلخ زندگی گره خورده امو فهمیدم! زندگی که خودم نتونستم رقمش بزنم چرا که کسی و کسانی کنار گوشم بودن که برهمش زدند....همین !

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:2 توسط شيرين| |


Design By : Night Skin